امپراتوري بادها - سريال امپراطوري بادها
نامه دختری به جومونگ که لو رفت
سلام آقاي جومونگ.
اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد.
اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم.
هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي و ياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.
و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشاي سريال شما مي نشينند.
به من چه؟
مرا که توي قبر اونها نمي گذارند.
غرض فقط اين بود که بگويم اينجا همه جور آدمي هست.
آقاي جومونگ من خيلي خوشحالم که سريال شما را تلويزيون ما نشان مي دهد.
آخه مي دانيد؟
ماتوي سرزمين بزرگ مان اصلا آدمي مثل شما نداريم!
نه درتاريخ مان نه در قصه ها و افسانه هامان مثل شما نداريم.
به همين جهت ديدن شجاعت هاي شما، درستي شما، کارداني شما برايمان لذت بخش است.
چه کسي مي تواند سه تا تير در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟
چه کسي مي تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمي مثل تسو را به دست بياورد؟
چه کسي مي تواند يک تنه به وسط يک فوج بزند و همه را از دم تيغ بگذراند؟
اين کار فقط و فقط ازجنابعالي برميايد.
عموي پدرم مي گويد رستم زور صدتا جومونگ راداشته است.
ولش کنيد لطفا، پير است و هذيان مي بافد. کلي هم اسم هاي اجغ وجغ مثل گيو و گودرز و سياوش و بيژن و کيخسرو و اينها پشت سرهم رديف مي کند که مثلا اينها اساطير مايند.
من که جدي اش نميگيرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالي سر تر بودند چرا صدا و سيماي ما ازشان فيلم نمي سازد؟
مگر رستم هماني نبود که چند وقت پيش ها يک سريالي ازش نشون داد؟
اونکه اصلا لاجون بود. فقط حرف ميزد . اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستيم.
داداشم ديروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاريخشون مي گفت که ما يه ستارخاني داريم که مثل جومونگ افسانه نيست و واقعي است و تازه از جومونگ هم چيزي کم نداره و کلي ازشجاعت و کاردرستي اش گفت.
گفتم داداشم گوش کن. من هم ستارخان راخوب مي شناسم. هموني يه که اسمش رو خيابون دايي اينهاست. اما اگه کارش درست بود لابد يه فيلمي، سريالي چيزي ازش مي ساختند.
بد که نگفتم.
خلاصه اينجا هرروز يه اسطوره علم مي کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمي شه.
اما گوش من بدهکار اين حرفها نيست.
من فقط مخلص جومونگم و غير جنابعالي اسطوره اي ندارم.
دور دور جومونگ است وبس.
جوایز برنده شده :
2006 MBC Drama Awards: Top Excellence Award
2004 KBS Awards: New Actress Award
بیوگرافی شخصیت جومونگ در سریال افسانه جومونگ با بازی سانگ ایل گوک
سریال های تلویزیونی سونگ ایل گوک :
The Kingdom of The Winds (KBS2, 2008)
Lobbyist (SBS, 2007)
Jumong (MBC, 2006)
Sea God (KBS, 2004)
Terms of Endearment (KBS, 2004)
People of the Water Flower Village (MBC 2004)
Desert Spring (MBC, 2003)
Bodyguard (KBS, 2003)
Royal Story (KBS2 2002)
Hard Love (KBS2 2002)
Album of Love (KBS1, 2001)
All About Eve (MBC, 2001, cameo)
Into the Sunlight (MBC, 1999)
Did We Really Love (MBC, 1999)
فیلم های سینمایی سونگ ایل گوک :
The Art of Seduction (2005)
Red Eye (2004)
جوایز برنده شده :
2006 MBC Drama Awards: Daesang Award
2006 MBC Drama Awards: Top Excellence Award
2005 KBS Acting Awards: Best Actor
2002 KBS Acting Awards: Best New Actor
|
نام محصول: خاطرات یک گیشا |
|

نام فیلم: خاطرات یک گیشا
کارگردان: راب مارشال
بازیگران: ژانگ زی ای، کین واتانابه، جانگ لی، میچله یوه، یوکی کودوه
گِیشا (به ژاپنی: 芸者) که به آن گیگی (芸妓) هم گفته میشود در ژاپن به زنانی اطلاق می شد که در بخش سرگرمی و هنر اشتغال دارند و هنرهای آنها شامل هنرهای مختلف ژاپنی می شود، مانند رقص و موسیقی کلاسیک.
خاطرات یک گیشا رمانی نوشته آرتور گلدن است که در سال ۱۹۹۷ برای نخستین بار به چاپ رسیده است. که در سال ۲۰۰۵ به فیلمی تبدیل شد که در زمان خودش ۵۷ میلیون دلار فروش کرد این فیلم محصول کشور آمریکا بوده و از یک سیر داستانی جذاب و گیرا برخوردار است.

خلاصه فیلم:
سایوری فرزند یک خانواده فقیر ژاپنی که در دهکده ای ماهیگیری زندگی می کنند، به گیشاخانه ای در کیوتو فروخته می شود. زیبایی او در گیشاخانه باعث تحریک حسادت هاتسومومو، گیشای ارشد، شده و زمینه ساز رفتار بد وی با سایوری می شود. سایوری برای رهایی از چنگ وی، خود را تحت حمایت رقیب او، مامه ها، قرار می دهد و به زودی تبدیل به معروف ترین گیشای ژاپن می شود. او دیگر قادر است تا قوی ترین مردان را جذب خود کند، اما عشق خود به تنها مردی که نتوانسته او را به طرف خود بکشاند، را نمی تواند از فکر خود خارج کند. اما نزدیک شدن جنگ جهانی دوم زندگی همه را دگرگون می کند.

امپراطوری بادها (جومونگ ۲)

خلاصه داستان :
داستان سریال از بیست و سومین سال سلطنت شاه یوری پسر جومونگ شروع میشود شاه یوری برای مطیع کردن قبیله ی گیسان وارد جنگی با این قبیله میشود وموفق میشود با پیروزی در این جنگ قبیله ی گیسان را مطیع خود سازد. در همین حال همسر شاه یوری پسری برای او بدنیا می آورد. فرماندهان شاه یوری بعد از اتمام جنگ به علت افزایش بیش از حد قدرت شاه یوری توطئه قتل وی را میکنند اما شاه از این توطئه جان سالم به در میبرد فرماندهان که فکر میکنند شاه یوری مرده است به قصد تصرف پایتخت گوگوریو یا همان قلعه ی گونگنا به سمت این شهر رهسپار میشوند سر کرده گروه شورشیان بعد از ورود به پایتخت در محاصره شاه یوری و افرادش قرار میگیرد و کشته میشود و شورش خنثی میشود. شاه یوری بعد از این اتفاق به قصد دیدن پسرش به دیدن ملکه میرود ولی متوجه میشود که ساحره پسر او را با خود به معبد برده است شاه یوری رهسپار معبد میشود ولی حرفهایی از دهان ساحره میشنود که چهار ستون بدنش را به لرزه در می آورد.ساحره به شاه یوری میگوید که پسرش با طالعی شوم بدنیا آمده است ساحره به یوری میگوید که شاهزاده تازه به دنیا آمده باعث مرگ والدین و برادران و پسر خویش میشود و در نهایت گوگوریو را که به دست جومونگ کبیر بنا نهاده شده است به سرنگونی میکشاند ، ساحره به یوری میگوید که باید پسرش را بکشد تا خدایان مانع این اتفاقات شوم شوند یوری از انجام این کار سر باز میزند در همین حال ساحره خود را میکشد.یوری پسر را برمیدارد و میبرد ، ولی بعد از چند روز عذابهای الهی شروع به رخ دادن میکنند یوری تنها چاره ای را که پیش راه خود میبیند کشتن فرزندش است به همین خاطر تمام روئسای قبیال شورا و مردم شهر را دعوت میکند تا پسرش را بکشد شاه یوری در جلوی چشم همگان خنجر را به داخل صندوقچه ی برنزی فرو میکند و خون جاری میشود همه فکرمیکنند که بچه مرده است و مردم آنجا را ترک میکنند شاه یوری و چند نفر از افرادش که باقی مانده اند در صندوقچه را باز میکند ولی معجزه ای رخ میدهد خنجر فقط باعث یک خراش جزیی شده شاه یوری بچه را به شاهزاده هه میونگ پسر بزرگش میدهد و به او میگوید اسم این بچه از این به بعد موهیول خواهد بود چون او دیگر نه خونی در رگهایش جریان دارد ونه قلب تپنده ای در سینه ، هه میونگ بچه را به غارهای گیرین در جولبون میبرد همان جایی که جومونگ کبیر در آنجا دفن شده است هه میونگ بچه را به هیه آپ نامزد برادر مرده اش میسپارد و به پایتخت باز میگرد ، بعد از بیست سال موهیول که حالا به نقاشی توانمد تبدیل شده است بزرگ میشود ، در یکی از روزها که موهیول و دوستش مارو در زندان غار به دلیل بدرفتاری زندانی شده اند سایه های سیاه بویو به فرمان تسو به غار حمله میکنند تا شمشیر مقدس جومونگ را بدزدند در همین حین?..
خب دوستان عزیز ادامه داستان رو دیگه خودتون میتونید در سریال ببینید ، سریالی که تا مدتها فراموشش نخواهید کرد. صحنه های عشقی سریال دل هر عاشقی را به دردمی آورد، صحنه های جنگی هر مردی را به وجد می آورد و نهایتا صحنه های درام هر زنی را به گریه در می آورد.